غزل شمارهٔ ۲۰۸

غزلیات

تا بود سراسیمه دلم در به دری بود
اندیشهٔ دل جامگی و دل سفری بود

هرگاه که اندیشه عنان در کف من داشت
کارم همه در کاسهٔ صاحب نظری بود

با آن که نمی داد امان سیلی فقرم
دایم سر من درهوس تاجوری بود

هرگاه که مژگان مرا شوق تو برداشت
گر قطره و گر دجله سرشکم جگری بود

در بستهٔ اندیشه به جز خار ندیدم
گل ها همه در خوابگه بی خبری بود

نگسسته زهم جذبهٔ توفیق و گرنه
شبگیر طلب بر اثر بی بصری بود

جمعیت عرفی همه دانست که عمری
سوداگر بازارچهٔ بی هنری بود

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}