غزل شمارهٔ ۳۴۹

غزلیات

شبی که در قدم وصل یار می‌گذرد
به ذوق گریهٔ بی‌اختیار می‌گذرد

کسی که محرم درد من است می‌داند
که دیده بی‌نم و آب در کنار می‌گذرد

مخواب در دل شب‌ها که موج قافله‌ای‌ست
که از کسی که به شب‌های تار می‌گذرد

به هرکه عرضه کنم درد خویش، می‌بینم
که غرقه‌ام من و او در کنار می‌گذرد

صلای فرصت و برهان نیستی بر لب
پیاله در کف و صرف خمار می‌گذرد

شکاریان طلب نقش پای صید کنند
تو مست خوابی و هردم شکار می‌گذرد

دلم به کوی تو با صدهزار نومیدی
به این خوش است که امیدوار می‌گذرد

دم جدایی دشمن رواست آفت جان
چنان نمود که یاری ز یار می‌گذرد

ز شأن مطلب و شوق زبون من پیداست
که فرصتم به همین خارخار می‌گذرد

در آن مقام که عرفی ز دل گذشت و هنوز
گهی که می‌گذرد اشکبار می‌گذرد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}