غزل شمارهٔ ۳۹۴

غزلیات

تا برده‌ام به مدرسهٔ عشق رخت خویش
دارم وظیفه از جگر لخت‌لخت خویش

مخمور خامشی‌ام، فراموش کرده‌ایم
هم عهدهای ساقی و هم روی سخت خویش

شاهی که ظلم را به میانجی عنان دهد
تیغ عدوی ملک رساند به تخت خویش

مهلت مجو که بیشتر از عهد غنچگی
گل باز بسته بود ز شاخ درخت خویش

گر دولت این بود که به درویش داده‌اند
باید گریستن، جم و کی را، به تخت خویش

عرفی هنوز مدحت دون‌همتان مکن
توفان چو تند شد تو مینداز رخت خویش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}