بخش ۸ - حکایت

بلبل نامه

به نزد خانهٔ دستور کشور
وثاقی مختصر بگرفت بی در

همی‌مالید سالی بیشتر عور
تن خود را بدان دیوار دستور

ز نزدیکان یکی می‌دید از دور
به عالم فاش گشت این راز مستور

وزیر شهر شروان مرد را گفت
«چه مقصود است ترا بر خاک ما خفت؟»

جوابش داد و گفت «ای چشمهٔ نور
ز رخسار تو بادا چشم بد دور

یکی دل‌خسته‌ام، ای صدر عالم
نمی‌داند کسی اسرار حالم

چو فر دولت اندر خانهٔ تست
دل من مرغ دام و دانهٔ تست

همی‌مالم تن خود را به دیوار
مگر روزی دهی در خانه‌ام بار!»

خوش آمد این سخن در گوش جانش
ز زر پر کرد دامان و دهانش

مقرّب گشت حضرت را چنان شد
که حکمش بر همه شروان روان شد

اگر خواهد کسی تا میر گردد
به گرد پادشاه و میر گردد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}