عطار
شمارهٔ ۲۲
باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شمع آمد و گفت: من نیم قلب مجاز
مومی که بود نقره چو قلبش بگداز
گر قلب شود موم همان نقره بود
خود موم سر از پای کجا ماند باز
عطار
باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شمع آمد و گفت: من نیم قلب مجاز
مومی که بود نقره چو قلبش بگداز
گر قلب شود موم همان نقره بود
خود موم سر از پای کجا ماند باز
{{ metaLine }}
موردی نیست.
{{ poet.poem_count }}
خالی است.
موردی یافت نشد.
{{ poem.poet_nickname }}
کتاب: {{ poem.category_title }}
{{ line }}
{{ poem.plain_text }}
نظرات
هنوز نظری تأیید نشده.
{{ c.body }}