بخش ۷ - الحكایة ‌و التمثیل

بخش بیست و دوم

نازنین شوریده میشد ناگهی
بود هم سرما و هم گل در رهی

آن یکی گفتش که گل بگرفت راه
خویش را بر خیز کفشی ژنده خواه

گفت چون پا را کنم کفشی طلب
خاصه اندر زیر میگیرند شب

تا که در شخص تو میماند دلت
هرگز آن دولت نیاید حاصلت

چون بجای دل رسی بی دل مدام
گردد این دولت ترا حاصل مدام

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}