بخش ۲ - الحكایة و التمثیل

بخش چهلم

رفت شبلی ابتدا پیش جنید
گفت هستم پای تا سر جمله قید

می چنین گویند در هر کشوری
کآشنائی را تو دادی گوهری

یا ببخش و گوهرم همراه کن
یا نه بفروش و مرا آگاه کن

گفت اگر بفروشم این گوهر ترا
چون بها نبود کند مضطر ترا

ور ببخشم چون دهد آسانت دست
قدر نشناسی و گردی خودپرست

لیک همچون من قدم از فرق کن
خویش در بحر ریاضت غرق کن

تا در آن دریا به صبر و انتظار
آیدت آن گوهر آخر با کنار

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}