فایز
شمارهٔ ۲۴۴
دوبیتیها
به ایما گفت چشمش با من این راز
که هستم در نهانی با تو دمساز
ولی فایز از این گیسو حذر کن
که همندویش رسن باز است و غماز
فایز
دوبیتیها
به ایما گفت چشمش با من این راز
که هستم در نهانی با تو دمساز
ولی فایز از این گیسو حذر کن
که همندویش رسن باز است و غماز
{{ metaLine }}
موردی نیست.
خالی است.
موردی یافت نشد.
فال حافظ
نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.
{{ line }}
{{ poem.plain_text }}
{{ poem.poet_nickname }}
کتاب: {{ poem.category_title }}
{{ line }}
{{ poem.plain_text }}
نظرات
هنوز نظری تأیید نشده.
{{ c.body }}