غزل شمارهٔ ۸۹

غزلیات

دلم فارغ ز قید کفر و دین است
که مقصودم برون از آن و این است

جدا تا مانده‌ام از آستانش
تو گویی گریه‌ام در آستین است

دو عالم را به یک نظاره دادیم
که سودای نظربازان چنین است

بلای جان من بالا بلندی است
که بر بالاش جای آفرین است

غزالی در کمند آورده بختم
که چین زلف او آشوب چین است

نگاری جسته‌ام زیبا و زیرک
زهی صورت که با معنی قرین است

به لعل او فروشم خاتمی را
که اسم اعظمش نقش نگین است

تماشا کن رخش را تا بدانی
که خورشید از چه خاکسترنشین است

کسی کان لعل و عارض دید گفتا
زهی کوثر که در خلدبرین است

کمان ابرو بتی دارم فروغی
که از هر سو بتان را در کمین است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}