شمارهٔ ۵۱۶

غزلیات

کلفت زخاطرم دل بیدار می برد
زنگ از دلم پیاله سرشار می برد

بی گریه دست و پای تو موجی است در سراب
بیهوده عرض کوشش بسیار می برد

ناصح ز منع باده اگر نوش می کند
دیوانه را به دیدن خمار می برد

آواره گل ز آبله خون نچیده است
پایی که ره به کوچه زنار می برد

نازکدلان برای شگون می خرند اسیر
مفت دلی که حیرتش از کار می برد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}