غزل شمارهٔ ۴۸۷

غزلیات

دل برد از من ترک قباپوش
بسته کمر من در خیل هندوش

از حد چو بگذشت ایام هجرش
در خفیه رفتم تا بر سر کوش

گفتم وصالت گفتا رخ دوست
تا وقتش آید اکنون تو میکوش

گفتم نگاهی گفتا که زود است
چندی بحسرت خون جگر نوش

گفتم که لطفی گفتا که خامی
در دیگ قهرم یکچند میجوش

گفتم که زلفت زد راه دینم
گفتا چه دینی پر زهد مفروش

گفتم که خون شد دل در غمت گفت
در یاد ما کن دل را فراموش

گفتم که هجرت بنیاد ما کند
گفتا که ای فیض بیهوده مخروش

رفتم که دیگر حرفی بگویم
بر لب زد انگشت یعنی که خاموش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}