غزل شمارهٔ ۴۸۹

غزلیات

چو جان ز قدس سرازیر گشت با دلریش
که تا سفر کند از خویشتن بخود در خویش

فتاد در ظلمات ثلاث و حیران شد
نه راه پیش نه پس داشت ماند در تشویش

ز حادثات و نوایب به بر و بحر افتاد
بلند و پست بسی آمده بره در پیش

هم از مقام و هم از خویشتن فرامش کرد
فتاد در ظلمات حجاب مذهب و کیش

یکی بچاه طبیعت فرو شد آنجا ماند
یکی اسیر هوا گشت و شد محال اندیش

بلاف کرد گهی دعوی الو هیت
گهی گزاف سخن گفت از حد خود بیش

یکی بعالم عقل آمد و مجرّد شد
یکی باوج علا شد بآشیانه خویش

یکی چو فیض میان کشاکش اضداد
اسیر بی دل و بیچاره ماند در تشویش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}