غزل شمارهٔ ۵۵۰

غزلیات

میبرد غیرت ز حسن تو ملک
رشک دارد بر تو خورشید فلک

کو ملکرا چشم و ابروی چنین
کی بود حور جنانرا این نمک

از میانت میشوم من در گمان
وز دهانت نیز می افتم بشک

نی توانم نفی و نی اثبات کرد
دیده کس بود و نبود مشترک

دل ز من بردی و قصد جان کنی
رحم کن بگذار با من زین دو یک

هم دل و هم جان چه‌سان شاید گرفت
عدل کن الروح لی و القلب لک

فیض را گر زان دهان لطفی کنی
آب حیوانی زید ور نه هلک

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}