غزل شمارهٔ ۹۲۵

غزلیات

جدا شد از بر من آن انسی روحانی
شدم اسیر بلای فراق جسمانی

برفت یار و از او ماند حسرتی در دل
من و خیال وی و گفتگوی پنهانی

برفت روشنی چشم و شد جهان تیره
نه شب شناسم و نه روز از پریشانی

بود که بار دگر خدمتش شود روزی
کنم بطلعت او باز دیده نورانی

شود که باز به بینم لقای میمونش
وصال او بمن و من بوصلش ارزانی

بود بنامهٔ مشگین اوفتد نظرم
کشم بدیده از آن سرمهٔ سلیمانی

بدیدن خط او دیده‌ام شود روشن
بخواندن سخنانش کنم گل ‌افشانی

بیا وصال که تا زندگی ز سر گیرم
برو فراق ببر از برم گران جانی

ز فیض تا نفسی هست مژده وصلی
که عن قریب رود زین سراچهٔ فانی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}