غزل شمارهٔ ۹۳۷

غزلیات

مست و بی‌پروا به یغما می‌روی
لوحش الله خوب و زیبا می‌روی

غارت جان‌هاست مقصود دلت
تا به عزم صید دل‌ها می‌روی

می‌روی و همرهت دل‌های ما
تا نپنداری که بی‌پا می‌روی

می‌روی و صد هزاران دل ز پی
در خیالت آنکه تنها می‌روی

می‌روی و شهر ویران می‌شود
شهر صحرا می‌شود تا می‌روی

شهر صحرا گشت و صحرا شهر شد
تا ز منزل سوی صحرا می‌روی

هم تماشای خودت خوش‌تر بود
گر به سیری یا تماشا می‌روی

جان و دل خواهم به قربانت کنم
یک نفس می‌ایستی یا می‌روی

فیض در گرد رهت مشکل رسد
تند و تلخ و چست و زیبا می‌روی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}