شمارهٔ ۶۱

غزلیات

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

هزار حیله برانگیختیم تا شاید
بریم ره به سراپرده امام و نشد

به معرفت نرسی تا به وصل او نرسی
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

فغان که در طلبش عمر رفت و یک ساعت
ز وصل دلکش او خواستیم کام و نشد

دریغ و درد که در جستجو سرآمد عمر
شباب و شیب در این کار شد تمام و نشد

در آرزوی لقایش بسوختیم ای فیض
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}