شمارهٔ ۱۲۱

غزلیات

بگوش سرو چه گفتی؟ که پای کوبانست
بگوش عقل چه گفتی، که مست و حیرانست

مرا مگوی که: آهسته باش و دم درکش
فغان من همه زان چشم مست فتانست

بیا بکوی خرابات عشق، تا بینی
ز شام تا بسحر نعرهای مستانست

دگر بما ز جفاهای یار قصه مگوی
که خلق او همه لطفست و عین احسانست

هنوز فکر سر و جان خویشتن داری
ز کوی عشق گذر کن، که جای شیرانست

بیا بمجلس عشاق بی نقاب، ای دوست
از آن که روی تو شمعست و عقل پروانست

چو مرگ هیچ کسی را امان نخواهد داد
خنک کسی که دلش با حریف و پیمانست

مرو بپیرو دیوان، که راه تاریکست
بیا، که عشق خدا خاتم سلیمانست

بخرقه خلق و روی زرد ما منگر
کمینه جرعه ما قلزمست و عمانست

ربود جان و دل عاشقان مسکین را
ترا که سرمه بچشمست و زلف در شانست

قلم برندی قاسم زدند روز ازل
بیا بگو: بقلم رفته را چه درمانست؟

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}