بخش ۶ - الحکایه فی حقیقة النفس

انیس العارفین

بود زنگی زاده ای، بی دین و داد
غول غفلت داده عمرش را بباد

داشت در خم چند من دوشاب درد
از قضا موشی در آن افتاد و مرد

موش را بگرفت و بیرون کرد زود
موش میشوم،از حریصی مرده بود

نزد قاضی رفت زنگی با ملال
موش را بنمود و گفت از سؤ حال

کرد بر دوشاب او حکم حرام
مرد قاضی در میان خاص وعام

این سخن بشنید زنگی سقط
گفت قاضی راکه:بس کردی غلط

من چشیدم،بود شیرینم بکام
چون بود شیرین،چرا باشد حرام؟

گر شدی دوشاب من تلخ،آنگهی
من حرامش گفتمی بی شبهه ای

بود طبع زنگی وارون پلید
لاجرم در تلخ و شیرین عکس دید

ای چو روی زنگیان رویت سیاه
تلخت آید طاعت و شیرین گناه

نفس را باطل بود شیرین بکام
تلخ باشد حق، ولی بر طبع عام

چونکه رنجورند و صفرایی مزاج
یابد از شکر دهانشان طعم زاج

جمله دل بیمار دنیا سر بسر
زرد روی،از آرزوی سیم و زر

ای بدام لذت دنیا اسیر
همچو موش از حرص شیرینی ممیر

طاعت حق،گرچه تلخ آید ترا
داروی تلخست دردت را دوا

تلخ دارو نافع آید عاقبت
خسته را بخشد شفا و عاقبت

گر مدامش خیره خوانی،بی خلاف
مدح گوید نفس شومت از گزاف

دوستش گیری و پنداری که راست
هست قولش باطل و کذب و ریاست

مرد حق گوی،از برای درد دین
گر کند منعت ز کبر و کفر وکین

دشمنش گیری بجان و دل همی
ای تو کمتر در جهان از هر کمی

گر بنام نیک مشهوری،خطاست
رنج جان را درد بدنامی دواست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

فال حافظ

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

فال حافظ

{{ poem.title || "غزل حافظ" }}

نیت کنید. همین متن، غزل کامل است.

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}