کم
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- صفت ویژگی چیزی که تعدادش زیاد نیست یا به اندازه مورد نظر نیست؛ ویژگی کمیت کوچک، اندک، قلیل. مقابل زیاد.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary exiguous ; faintly ; few ; infrequent ; junior ; light ; lightly ; little ; low ; marginal ; rare ; rarely ; remote ; scant ; scanty ; scarce ; scrimpy ; skimp ; slender ; slight ; small ; sparing ; thinly واژه هاى شامل کم ـ (214)
- صفت لبه یا قاب الک یا غربال. کمان.
- صفت کمتر، اقل. الا، منهای. کمیاب، نادر.