زبان
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم (جانوری): عضو عضلانی و متحرک چسبنده به کف دهان انسان و اغلب مهرهداران که در اعمال مختلفی مانند تکلم، بلع غذا، و تشخیص مزههای گوناگون نقش دارد. زفان، زوان.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary glossa ; language ; tongue واژه هاى شامل زبان ـ (246)
- اسم (گفتگو): طرحی نظاممند در ذهن انسان که بوسیله آواها یا نشانههای نوشتاریِ آنها برمبنای قوانین سازمان یافته، صورت خارجی مییابد و به منظور بیان افکار و احساسات یا برقراری ارتباط بکار میرود.
- اسم مجموعه رمزها و نشانههایی که برای یک معنی خاص به کار میرود.
- اسم نوعی شیرینی که شبیه به زبان.
- اسم زبان کسی مو در آوردن کنایه از: از شدت تکرار کردن یا بسیار گفتن، به جان آمدن.
- اسم زبان را گاز گرفتن: پس گرفتن سخن.
- اسم زبان زرگری: زبانی غیرمعمول و تصنعی.