استاد
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم : بر اِستاد.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary adept ; maestro ; master ; professor ; skilful ; wright واژه هاى شامل استاد ـ (8)
- صفت آموزگار، معلم. آنکه در دانش یا فنی مهارت داشته باشد. استا. اوستا. اوستاد.
- صفت مدرس دانشگاهها. حاذق، ماهر، سررشته دار در کاری، چیره دست.
- صفت استاد علَم کردن: دزدیدن خیاطها از سر پارچه.
- صفت استاد چُسَک: آنکه در کار دیگران بیجهت مداخله کند.
- صفت خط یا نقطه یا سطحی که آن را مأخذ کار قرار دهند، الگو، دلیل.
- صفت مقیاس فلزات قیمتی که ملاک مسکوکات محسوب میشود.
- صفت عنوانی بود برای برخی درجه داران در سپاه ینی چری عثمانی.