پیر
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- صفت آنکه یا آنچه زمان زیادی از عمرش گذشته است، سالخورده.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary aged ; ancient ; doddering ; gray ; hoar ; master ; old ; oldster ; preceptor ; senescent ; worm eaten واژه هاى شامل پير ـ (29)
- صفت (تصوف): آنکه مراحل سیر و سلوک را پشت سر گذاشته و سالکان و صوفیان طریقت را راهنمایی و هدایت میکند.مراد، مرشد، شیخ، دانا، خردمند.
- صفت پیَّر: در گویش گنابادی یعنی پدر ، بابا.
- صفت پیرِ ... کسی در آمدن متحمل رنج فراوان شدن.
- صفت پیرِ ... کسی را در آوردن کسی را به سختی اذیت کردن.