نظام
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم مجموعه قوانین٬ قواعد٬ سنن٬ یا نوامیسی که قوام و انتظام چیزی بر آنها نهاده شده است.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary military ; system واژه هاى شامل نظام ـ (17)
- اسم (اِم): نظم، آراستگی.
- اسم (نَ ظّ): نظم دهنده٬ ترتیب دهنده.
- اسم عادت، روش.
- اسم رشتة مروارید.
- اسم سپاه، ارتش.
- اسم رژیم، حکومت.