دم
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم نفس، هوایی که با نفس کشیدن به داخل شش فرستاده میشود. بوی، عطر.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary at ; bellows ; blast ; breath ; fire damp ; flatus ; instant ; minute ; moment ; pygidium ; tail ; train ; trice واژه هاى شامل دم ـ (94)
- اسم لحظه، هنگام. کنار و لبه چیزی. دهان. بانگ، خروش.
- اسم کنایه از: نخوت و تکبر.
- اسم : زایدهای است کم و بیش دراز که از تعدد مهرههای استخوان در دنبالچه به وجود آمده است.
- اسم در جانوران چهارپا به شکل دستهای مو در پشت پاها آویزان است و در پرندگان به شکل پرهایی که در پایان بدن آن روییده. ؛ ~
- اسم دُم اسبی: الف - نوعی بستن موی سر از پشت که شبیه دم اسب باشد. ب - باران شدید و مداوم. ؛~
- اسم دُم بر زمین زدن کنایه از: تسلیم شدن.
- اسم دُم گاوی به دست آوردن: کنایه از: وسیله درآمد یا مقامی به دست آوردن.
- اسم دُم خروس کنایه از: نادرستی یا دروغگویی.
- اسم با دُم خود گردو شکستن کنایه از: نهایت شادمانی داشتن.