یار
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم آنکه به او عشق میورزد، معشوق. دوست، رفیق.دوست، همدم، معشوق. ناصر، معین.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary adjoint ; adjunct ; adjutant ; alter ego ; assorted ; billy ; bloke ; bozo ; buddy ; chummy ; friend ; helper ; helpmate ; jo ; mistress ; pal ; paramour ; pardner ; partner ; playmate ; succorer ; sweetheart ; turtledove ; yokefellow واژه هاى شامل يار ـ (10)
- اسم (ورزش): یار گرفتن در بازی یک یا چند تن از بازیکنان را برای کمک به خود. برگزیدن.
- اسم یار در زبان معیار باستان یک کلمه خالص است، و به معنی شکافتن، و به دو قسمت کردن مانند نصف کردن خیار با کارد.