عهد
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم پیمان یا قرار دادی که بر سر امری بین دو یا چند طرف بسته میشود؛ میثاق.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary avow ; clause ; covenant ; era ; pact ; promise ; testament ; time ; vow ; word واژه هاى شامل عهد ـ (27)
- قید به گردن گرفتن و ملتزم شدن امری، ضمان.
- قید روزگار، عصر، دوره.
- قید عهد بوق: یا عهد دقیانوس کنایه از زمان بسیار دور و قدیم.