سیاست
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم امور مربوط به اداره کشور و ارتباط آن با خارج، حکومت کردن.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary diplomacy ; kingcraft ; policy ; politcs ; polity واژه هاى شامل سياست ـ (44)
- اسم برنامه کار یا شیوه عمل یک فرد، نهاد، یا کشور برای اداره امور؛ تدبیر و درایت، خردمندی، به ویژه در اداره امور جایی یا کشوری.
- اسم حکومت، داور، تنبیه، مجازات.
ریشه اصلی اوستایی وارد شده به *