عامل

زبان مبدأ: فارسی

معنی فارسی

  1. اسم معنی باستانی کلمه، ایل زنان، به عبارتی ایل زنان جنگجوی ایرانی مانند سارومات‌ها شاید مدنظر بوده است.
  2. واژه‌نامه · MHM Persian-English Dictionary acting ; agent ; assignee ; doer ; element ; factor ; mouthpiece ; operant ; operating ; operative ; potential ; procurator ; propellant ; propellent واژه هاى شامل عامل ـ (55)
  3. اسم عمل کننده.
  4. اسم کارگزار، کسی که امور مالی یا ملکی کس دیگر را اداره کند.
  5. اسم والی، حاکم.
  6. اسم در قدیم بزرگترین مأمور وصول مالیات.
  7. اسم هر عنصر ریاضی مانند عدد، حرف و عبارت که جزیی از یک حاصل ضرب باشد.
  8. اسم نمایندة شرکت، سازمان یا ارگان دیگر برای فروش کالای آن‌ها.
{{ err }}

{{ metaLine || "واژه‌نامه فارسی‌طور و دیکشنری اروپایی" }}

یک حرف از الفبا را بزنید یا واژه را جستجو کنید.

واژه‌ای در این بخش پیدا نشد.

ترجمه به انگلیسی از دیکشنری‌های بارگذاری‌شده

{{ entry.headword }}

/{{ entry.ipa }}/

{{ entryLat ? "ترجمه به فارسی" : "معنی فارسی" }}

  1. {{ sn.pos }}
    ویژه
    {{ sn.n }}.{{ sn.gloss }}

    {{ sn.example }}

{{ entry.etymology }}

ترجمه به انگلیسی

ترجمه به فرانسه

تعاریف ویکی‌واژه CC BY-SA است؛ موارد «واژه‌نامه» مال حساب شماست مگر عمومی منتشر شود.

کاربران

سطح عمومی، ویژه، ویرایشگر، مدیر. نقش ارشد عوض نمی‌شود.

  • {{ u.name || u.mobile }} {{ u.mobile }}
    ارشد

واژه‌نامه من

فهرست واژگان را به حساب خودتان بچسبانید. عضو عمومی فقط فهرست خصوصی دارد.

جداکننده: تب، = یا |. ستون سوم تب‌دار یادداشت است. خط‌هایی که با # شروع شوند نادیده گرفته می‌شوند.

{{ gMsg }}

  • {{ g.name }} {{ g.lang }} · {{ g.term_count }} واژه · {{ g.visibility }}