عامل
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم معنی باستانی کلمه، ایل زنان، به عبارتی ایل زنان جنگجوی ایرانی مانند ساروماتها شاید مدنظر بوده است.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary acting ; agent ; assignee ; doer ; element ; factor ; mouthpiece ; operant ; operating ; operative ; potential ; procurator ; propellant ; propellent واژه هاى شامل عامل ـ (55)
- اسم عمل کننده.
- اسم کارگزار، کسی که امور مالی یا ملکی کس دیگر را اداره کند.
- اسم والی، حاکم.
- اسم در قدیم بزرگترین مأمور وصول مالیات.
- اسم هر عنصر ریاضی مانند عدد، حرف و عبارت که جزیی از یک حاصل ضرب باشد.
- اسم نمایندة شرکت، سازمان یا ارگان دیگر برای فروش کالای آنها.