آشکار
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- صفت آنچه با حواس یا با اندک تأمل ذهن، قابل تشخیص است. هویدا، عیان، حواس ظاهر. صورت مقابل معنی.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary apparent ; bare ; clear ; conspicuous ; crying ; evident ; explicit ; exposed ; flagrant ; manifest ; obvious ; open ; open and shut ; out ; overt ; palpable ; patent ; plain ; public ; self explaining ; self explanatory ; semblable ; signal ; transpicuous ; undisguised واژه هاى شامل آشکار ـ (16)
- صفت : با صراحت و روشنی، بوضوح. علناً.
- اسم : آشپز.
- اسم : آنکه به پارچه، لباس، و مانند آنها آهار میزند.
- اسم : آنکه پوست را دباغی میکند.