رام
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- صفت مطیع، فرمانبردار.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary benedict ; docile ; domestic ; inward ; manageable ; meek ; obedient ; tame ; treatable واژه هاى شامل رام ـ (15)
- صفت خو گرفته، آموخته.
- صفت در آیین زردشتی، یکی از ایزدان و نام بیست ویکم از هر ماه شمسی.
* پهلوی رام -نوعی واحد اندازه گیری مسافت های دریایی بوده است.وهررام معادل چهار فرسنگ.