عدل
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary bale واژه هاى شامل عدل ـ (4)
- دادگری کردن، داد دادن.
- رفتار کردن به گونه ای که خالی از غرضورزی بوده و همچنین خردمندانه و مطابق با اصول اخلاقی باشد.
- صفت دادگر.
- قید درست، دقیقاً.
- اسم یک لنگه از دو لنگه جوال. مثل و مانند چیزی در وزن و بها.
- اسم عدل ممکن است در زبان معیار باستان به صورت عَ - دَل قابل تلفظ بوده و مفهومی مانند سوراخ کردن یا پاره کردن پرده بکارت و مانند آنها بوده است.