مخلوط
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- آمیخته شده، به هم آمیخته، به گونهای که قابل جداسازی باشند. م
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary admixtion ; admixture ; blend ; composite ; compost ; hash ; hybrida ; macedoine ; melange ; mishmash ; mix ; mixed ; mixture ; olio واژه هاى شامل مخلوط ـ (41)
- قید محلول.
* عربی (اِمف.) # آمیخته شده، به هم آمیخته، به گونهای که قابل جداسازی باشند. م