رخ
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم یکی از مهرههای شطرنج که به شکل برج
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary castle ; cleavage ; condor ; countenance ; face ; roc ; rook ; visage واژه هاى شامل رخ ـ (15)
- اسم پرندهای موهوم و بزرگ مانند سیمرغ و عنقا.
- اسم گونه، چهره، هر یک از دو طرف گونه.
- اسم سوی، طرف.
- اسم عنان اسب، افسار.
- اسم رخنه، شکاف.
- اسم خطهایی که از کشیدن سوهان بر روی فلزات ایجاد شود.
- اسم جنگجو، پهلوان.