آرایش
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم زیبا کردن چهره با استفاده از مواد آرایشی مانند کِرم، پودر، رُژ، یا برداشتن موهای زائد صورت و بدن یا پیچیدن و درست کردن موها. زیب، زینت، زیبا کردن چهره.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary arrangment ; array ; attire ; decor ; dressing ; embellishment ; fig ; finery ; formation ; garnish ; garnishment ; habiliment ; head piece ; inflorescence ; mounting ; muster ; order ; ornament ; ornamentation ; polish ; purfle ; toilet ; toiletry ; toilette ; trimming واژه هاى شامل آرايش ـ (42)
- اسم ترتیب و نظم و چگونگی قرار گرفتن اجزا یا اعضای چیزی در کنار هم از روی تناسبی خلص.آماده شدن و صف کشیدن سپاه. تصنع، ظاهر سازی.