لعاب
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم آب دهن، هر آبی که اندکی غلیظ و چسبنده باشد.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary enamel ; glair ; glaire ; glaze ; mucilage ; slime واژه هاى شامل لعاب ـ (10)
- اسم روکش مخصوصی که روی سفال و کاشی و مانند آن میکشند.
- صفت بازیگر، بازیکن.