آشنا
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- صفت خویش، فامیل، دوست، یار، شناخته، غیر از بیگانه.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary acquaintance ; acquainted ; familiar ; used ; versant واژه هاى شامل آشنا ـ (4)
- صفت موافق، سازگار؛ کسی که از کاری اطلاع و آگاهی داشته باشد.
- اسم (قدیمی): شنا.