دولت
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم (سیاسی): مجموعه وزارتخانهها و سازمانهای اداره کننده یک کشور که برنامهریزی و سیاستگذاری را برعهده دارند؛ قوه مجریه، هیئت وزیران.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary commonwealth ; government ; mammon ; respublica ; state واژه هاى شامل دولت ـ (42)
- اسم حکومت، سلطنت، پادشاهی.
- اسم سعادت، سال، گردش خوشبختی و ثروت و دارایی از شخصی به شخص دیگ، نیکبختی، خوش اقبالی، جاه، مکنت، مدد، کمک.