آگاه
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- صفت آنکه از کاری یا خبری با اطلاع است، باخبر، مطّلع. واقف، عارف، هوشیار، بیدار. آگاه.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary acquainted ; apprised ; aware ; cognizant ; conscious ; conversant ; hep ; informed ; ware ; wide awake واژه هاى شامل آگاه ـ (13)
- صفت آنکه در امری بینش و بصیرت دارد، دانا.