آلت
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم آنکه وسیله انجام دادن کاری است. ابزار، وسیله. سبب، مایه. عضو، اندام.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary apparatus ; appliance ; engine ; implement ; instrument ; instrumental ; organ ; tool واژه هاى شامل آلت ـ (101)
- اسم (مجاز): آنکه بدون فکر و اراده از دیگری اطاعت میکند و ندانسته وسیله برآورده شدن خواستهای او قرار میگیرد.
- اسم عضوی از بدن. اندام تناسلی مرد یا زن.
- اسم در نجاری، قطعات باریک تخته یا فلز که در شیشهخور پنجره یا آرایش در و سقف بکار میرود.
- اسم زین و برگ اسب. جوشن جنگجو.