دیدن
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary behold ; coneive ; descry ; distinguish ; drop by ; eye ; incur ; look ; notice ; observe ; perceive ; see ; seeing ; sight ; twig ; view ; vision ; witness واژه هاى شامل ديدن ـ (26)
- فرایند دریافتن چیزی با چشم/توانایی بینایی، معمولا بشکل ناخواسته/غیر منتظره:
- فعل چیزی/کسی را، معمولا بشکل ناخواسته/غیر منتظره، با چشم یا توانایی بینایی دریافتن:
- فعل [به دیدن کسی رفتن] عیادت کردن:
- فعل نگریستن؛ نگاه کردن:
- فعل همهی رفتارهایت را داشتم میدیدم.
- فعل صلاح دانستن: