قوم
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم گروهی از مردم که دارای ویژگیهای تاریخی، نژادی، و زبانی یکسان هستند. مفردِ اقوام.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary nation ; people ; race واژه هاى شامل قوم ـ (24)
- اسم : آنها که با شخص نسبت خویشاوندی دارند، خویشان.
- اسم : جمعی از مردم، دسته، گروه.
- اسم : اطرافیان شخص
- اسم : زن، همسر.
- اسم زین پوش.
- اسم نیی که میان آن کاواک نباشد.