اسب
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم : پستانداری علفخوار، سمدار، و با یال و دُم بلند که برای سواری، بارکشی، یا مسابقه از آن استفاده میشود. اسپ، نوند، برذون، نونده، باره، بارگی، ریمن، بارگیر، شولک
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary horse ; steed واژه هاى شامل اسب ـ (178)
- اسم : در شطرنج، مهرهای به شکل سر اسب که حرکتی بهشکل «L» دارد و تنها مهرهای است که میتواند از روی مهرههای دیگر بپرد.
- اسم : از صورتهای فلکی نیمکرۀ شمالی.