خاک
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم نام عمومی مواد ناپیوستهای که روی بیشتر قسمتهای زمین را میپوشاند و حاصل خُرد شدن سنگها و پوسیدن مواد آلی در طول زمانی دراز است و گیاهان میتوانند در آن رشد کنند.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary clod ; dirt ; dust ; earth ; glebe ; grit ; ground ; land ; mool ; soil ; terra ; terra firma ; territory واژه هاى شامل خاک ـ (107)
- اسم رویه زمین که باعث رویاندن نباتات میشود، تراب.
- اسم مملکت، کشور یا منطقه.
- اسم گور، قبر، گورستان.
- اسم چیز بی قدر.
- اسم خاک بر سر شدن کنایه از: سخت بینوا شدن، دچار رویدادی بسیار غم انگیز شدن.
- اسم به خاک افتادن کنایه از: زبون شدن.
- اسم به خاک افکندن کنایه از: شکست دادن.