پاس
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم عمل فرستادن یا روانه کردن چیزی به ویژه توپ به سوی بازیکن دیگر.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary pass واژه هاى شامل پاس ـ (4)
- اسم حرکات دست مانیه تیزور برای خواب کردن کسی.
- اسم نگهبانی، حر
- اسم رعایت، احترام.
- اسم یک نوبت از چهار نوبت شب.
- اسم نگاهداشت، حق شناسی.
- اسم عمل حواله دادن کسی به جایی یا کس دیگ
- اسم ~ خاطر کسی را داشتن رعایت حال وی را کردن.