سرباز
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- صفت هر یک از افراد سپاه و لشکر.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary gl ; jack ; man at arms ; militiaman ; private ; ranker ; sepoy ; soldier واژه هاى شامل سرباز ـ (57)
- صفت چیزی که سرش باز باشد، سرگشاده.
- صفت جایی که سقف نداشته باشد.