تار
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم چیز دراز بسیار باریک. رشته، نخ، ریسمان. چیز دراز بسیار باریک مثل موی و لای ابریشم و رشته «پنبه و تنیده» عنکبوت.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary blear ; caliginous ; chord ; dim ; dimmer ; dimmest ; fiber ; fibre ; filament ; nebulous ; obscure ; sleave ; warp ; web واژه هاى شامل تار ـ (33)
- اسم ریسمان پارچه که در طول واقع شده است، و آنکه در عرض واقع میشود پود است.
- اسم : یکی از سازهای موسیقی ایرانی که از قسمتهایی چون: دسته، کاسه، سیمگیر، شیطانک، سرپنجه، گوشی، نقاره و ... تشکیل شده است. همچنین بر روی کاسه و نقارهی آن پوست بره تو دلی گوسفند کشیده میشود. از استادان به نام قدیم آن میتوان به: آقاحسینقلی، میرزا عبدالله، میرزا غلامرضا شیرازی، درویش خان، مرتضی خان نیداوود، یحیی زرپنجه، علی اکبر شهنازی، غلامحسین بیگچه خانی و از هنرمندان معاصر نوازندهی آن میتوان به: حسین علیزاده، محمدرضا لطفی، داریوش طلایی، داریوش پیرنیاکان و... اشاره کرد.
- اسم در گویش گنابادی به چشمی که بینایی کمی دارد همدفته میشود، غیر شفاف، کدز.
- صفت تیره، تاریک.