حال
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم وضعیت جسمی یا روحی انسان، حالت روحی و خلقی مناسب که در فرد، توانایی انجام کاری را دارد.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary fettle ; health ; mood ; pep ; self ; situation ; state ; status واژه هاى شامل حال ـ (63)
- اسم حلول کننده، فرود آینده.
- اسم کیفیت چیزی.
- اسم زمان حاضر.
- صفت زمان، حال.(حال به چم زمان حال فارسی است)
- صفت : در عرفان، وضعیتی که موجب صفای قلب سالک شود.
- صفت وضع روحی یک فرد.
- صفت حال کسی را جا آوردن کنایه از: کسی را تنبیه کردن.
- صفت به هم خوردن حال کسی الف- تغییر حال دادن. ب- غش کردن. ج- استفراغ کردن.