قشر
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم لایه، پوسته. پوست.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary cortex ; crust ; crustal ; hull ; incrustation ; incrustment ; peeling ; rind ; shell ; stratum واژه هاى شامل قشر ـ (13)
- اسم در گویش گنابادی یعنی گروه ، سطح اجتماعی و خانوادگی ، طبقه ، زایدی
- اسم (جمع): قشور.
- اسم طبقه، قشرهایی از جامعه، طبقاتی از مردم.