ابهام
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- اسم مبهم بودن، پیچیدگی، عدم وضوح و روشنی.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary ambiguity ; amphibology ; anfractuosity ; equivocation ; fog ; foggage ; haze ; mist ; obscurity واژه هاى شامل ابهام ـ (11)
- اسم (ادبی): در بدیع، آوردن کلام به گونهای که احتمال دو معنی متضاد در آن باشد، مانند: خانههاشان بلند و همت پَست/ یا رب این هر دو را برابر کن.
- اسم (قدیم): انگشت شست.
- صفت پوشیدگی، تاریکی.
- صفت پوشیده گذاشتن، پوشیده سخن گفتن.