تنگ
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- صفت ویژگی لباس، کفش، یا کلاهی که از اندازه مورد نظر کوچکتر باشد. مقابل گشاد.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary close ; coarctate ; cruse ; decanter ; disgrace ; flagon ; fleshing ; narrow ; scarce ; shoal ; stoup ; strait ; thickset ; tight ; trindle واژه هاى شامل تنگ ـ (47)
- صفت باریک، کمعرض، جایی که کسی یا چیزی به دشواری در آن قرار گیرد. بسیار نزدیک.چسبان.
- صفت تِنْگَ: در گویش گنابادی یعنی خُشکی ، گذرگاه
- صفت ظرفی بلوری یا چینی و مانند آن با گردن استوانهای نسبتاً باریک که در آن، آب یا نوشیدنیهای دیگر میریزند.
- صفت بار، لنگه بار، عدل، جوال.
- صفت تسمهای که به کمر اسب یا الاغ بندند.
- صفت آن چه که بدان چیزهایی را تحت فشار قرار دهند مانند قید صحافی.